كرانه گمنام

تاریخ ، فرهنگ ، ادبیات ، آداب و رسوم و موسیقی قوم لر و مردمان کهگیلویه و بویراحمد

حدیث مکرر !
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

                             

آنچه در ادامه خواهید خواند حکایتی ﴿داستانی﴾ است خیالی در باره واقعی ترین حقیقت هستی و رمز آلود   -

ترین سر هستی یعنی عشق . در این داستان من عاشق و شوریده حال و شیدا و مسرور عشق پا به وادی

اسرارآمیز عشق نهاده و در طی طریق به سوی نور با بزرگان شوریده حال از دوران گذشته تا به امروز همراه و

هم کلام می شوم.این داستان طولانی و بلند است که در این نوشتار بخش اول آن را به صورت مختصر شده به

حضور شما عزیزان تقدیم میکنم.

 


 

                                                         حدیث مکرر

زمزمه کنان، شادان و جنبان در حالی که سر از پای نمی شناختم مسیر دبیرستان تا منزل را طی می کردم.

غروبی بود بس دل انگیز. نم نم بارانی می بارید و قطرات رقصانش وجودم را به شور و رقص وامی داشت . به

خانه که رسیدم ، کسی در منزل نبود، به اتاقم رفتم،پنجره را گشودم.قطرات باران صورتم را نوازشی عاشقانه

می دادند.صندلی را کنار پنجره قرار دادم . نشستم و آنچه را برایم پیش آمده بود در ذهنم مرور می کردم.

چهار ماه از نخستین روزی که دیده بودمش می گذشت.چهار ماه گذشته بود از آنروز که دیدمش و نگاهم به -

نگاهش گره خورد تا وجودم را به وجد آورد ،موجودیتم را کامل کند،روحم را به پرواز در آورد و عشق را در شریان-

هایم به خونم پیوند بزند و ذره ذره وجودم را سرشار از محبت و عشق کند و لبریز از شور زندگی.

در تمام این مدت من عاشق بودم و او معشوقم.بدون آنکه بتوانم ! به او بگویم که با تمام وجودم،دوستت دارم.

می دیدمش ، به دنبالش می رفتم ،تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم.هرگاه می دیدم با کسی است یا با دیگری

سخن می گوید،حسی در وجودم گر می گرفت،تعصب می کردم ، غصه می خوردم و آنگاه حسی دیگر از آن

حکایت ها می ساخت! یکی مثبت ، دگر منفی.

بخاطر او دوست می داشتم و به عشق او شاید دشمنی می کردم! تحسینش می کردم.دعایش می کردم .

در ذهنم لحظه های پرشکوه شاید با هم بودن را هنرمندانه می ساختم ، ماهرانه تر از هر سازنده ای!

حکایات طولانی بر من رفت تا امروز که بالاخره دانستم که او نیز مرا دوست می دارد، که او می دانسته که من

دوستش داشته و می دارم. دانستم که از همان ابتدا چشمان خمارم راز مرا برملا کرده بودند.آری امروز گاه

آن پیش آمد که بدانم عشقمان دوسویه است.من عاشق و او معشوق و  وفایمان سند عشق و بقای این -

عشق آرزویمان.به آنچه در این چهار ماه بر من و ما گذشته بود فکر می کردم . سرشار از شور زندگی در وجودم

جنبش بزرگی را احساس می کردم . دوست داشتم فریادکنم که:

مژده دهید،مژده دهید یار پسندید مرا !             و همگان را با خبر کنم.

در مرور همین افکار و در کنار پنجره باز و نوازش قطرات باران که گویی عاشق بودند! چشمانم سنگینی می کرد

و پلکهایم با سنگینی خود را بروی دیدگان ترم از ترنم عشق ، می انداختند. راستی این چه شوری است؟!

چه حسی است؟! چیست که مرا به او و او را به من و ما را به زمان و زمان را به بقا و بقا را به آمالمان پیوند -

میزد ؟! پرسش و پرسش و پرسش و... باز هم پرسش!  کم کم پلکهایم به حسادت پرده بر چشمانم زدند .

سنگین شدند و من گویا  ...

خود را یافتم تا در سرزمین عشق به دنبال پاسخ ها می گردم!!! عجب که آنجا هم غروب بود ! که آنجا هم باران

بود ! چقدر فرح انگیز و دلخواه و عاشقانه !!!

کمی آنسو تر چراغانی بود . از هول تاریکی و تنهایی بدان سوی که نور بود روان شدم . نزدیک می نمود اما هر

چه ره می سپردم باز هم آنطرف تر می نمود! ناگاه در طی طریق به پیری فرزانه برخوردم.به رسم ادب درود ش

گفتم. با او ره سپردم. پیر خیره بدان سوی که نور بود طی طریق می کرد و دوردست ها را می نگریست.

گفتمش: استاد آشنا می نمایی ، کیستی؟   فرمود:

کجا بودم ، کجا  رفتم ، کجا ام من  نمی دانم                   به  تاریکی  در افتادم  ره  روشن  نمی دانم

ندارم من در این حیرت به شرح حال خود حاجت              که او داند که من چونم اگرچه من نمی دانم

چو من گمگشته ام ازخود چه جویم باز جان و تن            که گنج جان نمی بینم، طلسم تن نمی دانم

چگونه  دم  توانم  زد در  این  دریای   بی پایان                که  درد  عاشقان  آنجا بجز  شیون  نمی دانم

از ناله های جانسوز این مسافر عشق گم شده دانستم که او شیخ عطار نیشابوری است.به او گفتم استاد:

آن نورها که در دوردست نزدیک پیداست ، چیست ؟ کجاست ؟! جناب عطار نیشابوری فرمودند:

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی                   تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم!

سخن بسیار داشتم و پرسش فراوان . مجال را غنیمت شمردم و خواستم تا باز سخن گویم و پرسش کنم که

فرمود:     می مپرس از من سخن ، زیرا که چون پروانه ای                در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم.

خموش گشتم و همراه عطار در آن بادیه سرگردانی و حیرت گام برمی داشتم. بسوی نور و شاید نورها !!!

کمی جلوتر دیگری هم به ما پیوست . شیخی بود به منظر زیبا روی و به دانش فرزانه عصرها می نمود. وی

و عطار هم را می شناختند. درود گفتند و یکدگر را در آغوش کشیدند و از منزل ها سخن ! از آن سبب که عطار

وی را مونس العشاق خطاب کرد به فراست دانستم که شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی است.بسیار

مسرور گردیدم که در خدمت بزرگان ادب و عرفان و پویندگان دانش و رهروان طریق عشق و عرفان بودم.این نیز

خود از برکات عشق است که اول بدین بادیه ناخواسته آمدم،در دوردست نورها دیدم و اینک در انجمن بزرگان !

شیخ اشراق را گفتم :درود بر سرور عاشقان و سرآمد عارفان و بزرگ فیلسوفان. ای شیخ من تازه وارد این  -

بادیه ام و شما ساکنان آن . من مسافرم و شما میزبان. من تهیدست از عشق و عرفان و بی توشه از دانشم.

مرا از عشق گوی و عقل که سخت بدان دانش محتاجم!   شیخ لختی بیندیشید و آنگاه فرمود:   ای پسر !

ما همه مسافریم.همگان ساکنان این بادیه ایم.از اول که بود آدم و تا به آخر ! و اما حدیث عقل و عشق:

﴿بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک،او را عقل نام کرد و این گوهر را سه

صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آنکه نبود سپس ببود ! از آن صفت نخست

حسن پدید آمد که آنرا نیکویی خوانند و از دومین صفت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند و از آن سوم صفت

حزن پدید آمد که آنرا اندوه خوانند.﴾. شیخ بسیار سخن فرمود و من فراوان آموختم.وعده از شیخ ستاندم که

در ره از حکایت درخت عشقه و کیفیت عاشقی مرا فایده رساند! و در این حال هرسه به نورها نزدیکتر میشدیم

کمی بعد ماندیم تا لختی خستگی فرونهیم و باز طی طریق کنیم.نم نم باران در آن غروب دل انگیز ، همرهی

یاران و استادان هنر عشق ورزیدن و شور و شرار وصف ناپذیر من در دانستن چیستی جنبش درونم و بادیه ای

که تنها راهش به سوی نورها بود !!!  در این حال دو شوریده حال دیگر که بسوی نور ره میسپردند به ما پیوستند

درودها گفته آمد. آن دو شوریده سرمست می عشق را در تعارفات با شیخ اشراق و عطار شناختم!یکی مولانا

جلال الدین بلخی بود که جوانتر می نمود و آن دگر حضرت شمس بود که البته عاشق تر !

تا آمدم سخنی گویم ،حضرت شمس نگاهی به من انداخت و فرمود: گمان که از ترجمان نسل خط سوم باشی

؟!!! گفتم : آری و لیک تا خواندم و دانستم خط سوم را که تو استاد به یادگار نزدمان نهادی ! در یافتم که در

وجودم غوغاست و پای در این بادیه نهادم!   مولانا با کسب رخصت از محضر حضرتش با نگاهی توامان ! فرمود:

﴿ آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است. ای جوان ! همه را دوست دار تا همیشه در گل و

گلستان باشی و جهد کن تا محب باشی و عاشق باش که هرکه محبوب است خوب است.﴾

گفتم ای استاد در پی پاسخ پرسشی چندم. یاری و رهنمایی کن که جویایم و طالب!    فرمود:

﴿تا نیابی نجویی و بدان که ترک خدمت منافی محبت نیست که محبت در ترازو نگنجد. اگر در طلب حقی، لرزه و

عشق می بایدت. از کسی بخت بخواه که او صاحب بخت است.﴾.

گفتم: بسیار یافتم جمال حق را در آیینه عشق. نمی دانم به کدامین زنگار است که نمی یابم؟!!!   فرمود:...

                                                                                  ﴿ پایان قسمت نخست....﴾

 

 

 


 
comment نظرات ()