كرانه گمنام

تاریخ ، فرهنگ ، ادبیات ، آداب و رسوم و موسیقی قوم لر و مردمان کهگیلویه و بویراحمد

شادباش نوروز 1388
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
 

" پاینده ایران "

رهگذر ، نوروز از جمشید مانده یادگار جملگی پاسش بدارید

از گزند روزگار .

( کوروش کبیر )

نوروز یادگار پر ارج نیاکان ،

شراره فروزان فرهنگ ایران زمین ،

یادگاری ز روزگاران  یگانگی و سرفرازی ملت بزرگ ایران زمین ،

بر شما پر سرور باد. 

********************************** 

هدیه نوروزی وبلاگ کرانه گمنام به بازدید کنندگان و

یاران و همراهان :

دانلود رایگان سررسید 1388 خورشیدی همراه با راهنمای زمان

 جشن های ملی ایران باستان

در دو نمونه. هر یک از لینک های زیر یک نمونه از این سررسید ارزشمند می باشند.

دانلود سررسید نمونه اول :

http://farbodnc.persiangig.ir/iran/sg1_88.rar

دانلود سررسید نمونه دوم :

http://farbodnc.persiangig.ir/iran/sg2_88.rar

 


 
comment نظرات ()

 
آیین های جشن نوروز - بخش 2
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

آیین های جشن نوروز ( 2)

شراره فروزان فرهنگ ایران زمین

دیباچه
انسان، از نخستین سال های زندگی اجتماعی، زمانی که از راه شکار و گردآوری خوراک های گیاهی روزگار می گذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخی از رویدادهای طبـیعی، یعنی تکرار فصول شد.  زمان یخ بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گیری پرندگان و چرندگان را از یکدیگر جدا کرد.  نیاز به محاسبه در دوران کشاورزی، یعنی نیاز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را بوجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همهً جامعه ها، با گردش ماه که تغیـیـر آن آسانتر دیده می شد، صورت گرفت.  و بالاخره نارسایی ها و ناهماهنگی هایی که تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت.  سال در نزد ایرانیان همواره دارای فصل نبوده، زمانی شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زمانی دیگر تابستان هفت ماه ( از فروردین تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردین ) بوده، و سرانجام از زمانی نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم گردیده است. گذشته از ایران: "سال و ماه سغدی ها، خوارزمی ها، سیستان ها در شرق و کاپادوکی ها و ارمنی ها در مغرب ایران، بدون کم و زیاد همان سال و ماه ایرانی است".

آغاز سال
مردم شناسان را عقیده بر این است که محاسبه آغاز سال، در میان قوم ها و گروه های کهن، از دوران کشاورزی، همراه با مرحله ای از کشت یا برداشت بوده و بدین جهت است که آغاز سال نو در بیشتر کشورها و آیـیـن ها در نخستین روزهای پائیز، یا زمستان و یا بهار می باشد.  آغاز سال ایرانیان، هر چند زمانی دستخوش تغیـیـر گردید ولی حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الا نبـیـاء و ابوریحان بـیـرونی در آثار الباقیه گویند که آغاز سال ایرانی، از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردین بود. وقتی که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـیـعی بود، و طالع سرطان بود.  

پیدایش جشن نوروز
در ادبـیـات فارسی جشن نوروز را، مانند بسیاری دیگر از آیـیـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستین پادشاهان نسبت می دهند.  شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، چون فردوسی ،منوچهری، عنصری، بـیـرونی، طبری، مسعـودی، مسکویه، گردیزی و بسیاری دیگر که منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبـیـات پـیـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره می شود : 

جهان انجمن شد بر تخت اوی               از آن بر شده فره بخت اوی

  به جمشید بر گوهر افشاندند                مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین                 بر آسوده از رنج تن، دل ز کین

به نوروز نو شاه گیتی فروز                   بر آن تخت بنشست فیروزروز

بزرگان به شادی بیاراستند                   می و رود و رامشگران خواستند

 محمد بن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته :  

 جمشید علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد می باشید تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمایـیـد، تا من آن کنم.  و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردین. پس آن روز رسم کردند.    

ابوریحان بـیـرونی پرواز کردن جمشید را آغاز جشن نوروز می داند : چون جمشید برای خود گردونه بساخت، در این روز بر آن سوار شد، و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیـدن این امر به شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز تاب می نـشـیـنـند و تاب می خورند.  

به نوشته گردیزی، جمشید جشن نوروز را به شکرانهً این که خداوند " گرما و سرما و بیماری و مرگ را از مردمان گرفت و سیصد سال بر این جمله بود " برگزار کرد و هم در این روز بود که " جمشید بر گوساله ای نشست و به سوی جنوب رفت به حرب دیوان و سیاهان و با ایشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. "  و سرانجام خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقیقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشید، آن روز دریافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آیـیـن آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند.   

در خور یادآوری است که جشن نوروز پـیـش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز، با آنکه جشن را به جمشید منسوب می کند، یاد آور     می شود که، " آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پـیـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " .   گذشته از ایران، در آسیای صغیر و یونان، برگزاری جشن ها و آیـیـن هایی را در آغاز بهار سراغ داریم.  در منطقهً لیدی و فری ژی، براساس اسطوره های کهن، به افتخار سی بل، الههً باروری و معروف به مادر خدایان، و الههً آتیس جشنی در هنگام رسیدن خورشید به برج حمل و هنگام اعتدال بهاری، برگزار می شد. مورخان از برگزاری آن در زمان اگـُوست شاه در تمامی سرزمین فری ژی و یونان و لیدی  و آناتولی خبر می دهند. به ویژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردین ) . 

صدرالدین عینی دربارهً برگزاری جشن نوروز در تاجیکستان و بخارا ( ازبکستان ) می نویسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـنی ها، راست آمدن این عید، طبـیـعت انسان هم به حرکت می آید. از این جاست که تاجیکان می گویند : " حمل، همه چیز در عمل ". در حقیقت این عید به حرکت آمدن کشت های غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و دیگر حاصلات زمینی است که انسان را سیر کرده و سبب بقای حیات او می شود.  وی در جای دیگر می گوید :   در بخارا " نوروز " را عید ملی عموم فارسی زبانان است، بسیار حرمت می کردند. حتی ملای دینی به این عید که پیش از اسلامیت، عادت ملی بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند، رنگ دینی اسلامی داده، از وی فایده می بردند. از آیت های قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وی در نوروز از عادت های ملی بیـش تره بوده، تر کرده می خوردند. ولی برگزاری شکوهمند و باورمند و همگانی این جشن در دستگاه های حکومتی و سازمان های دولتی و غیر دولتی و در بیـن همهً قشرها و گروه های اجتماعی، بی گمان، از ویژگی های ایران زمین است، که با وجود جنگ و ستیزها، شکست ها و دگرگونی های سیاسی، اجتماعی، اعتقادی، علمی و فنی، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ های دیگر نیز راه یافته است؛ و در مقام مقایسه، امروز جامعـه و کشوری را با جشن و آیـیـن چندین روزه ای، که چنین همگانی و مورد احترام و باور خاص و عام، فقیر و غنی، کوچک و بزرگ و بالاخره شهری و روستایـی و عشایـری باشد، سراغ نداریم.   

روزها یا ماه جشن نوروز
مدت برگزاری جشن هایی چون مهرگان، یلدا، سده و بسیاری دیگر، معـمولا یک روز ( یا یک شب ) بـیشتر نیست.  ولی جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آیـیـن های نوروزی " گویاتر است، دست کم یک یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را، پس از جمشید یک ماه می نویسد :   

 چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزیگران.  

کمپفر در سفرنامهً خود آورده که، در زمان شاه سلیمان صفوی، مهمانی ها، تفریح و جشن های نوروز در میدان های عمومی تا سه هفته طول می کشید. "درو ویل" مدت تعطیلی جشن نوروز را در زمان فتحعلیشاه دو هفته می نویسد.  ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست کم از پنجه و " چهارشنبه آخر سال " آغاز و در " سیزده بدر " پایان می پذیرد. 

رسم ها و آیـیـن های نوروزی که از روزگاران کهن برگزاری آن ها از نسلی به نسل بعد به ارث رسیده، به ناگزیر با دگرگونی شیوه های زندگی، تکنولوژی های صنعتی و ماشینی، سازمان های اداری، شغـل ها، قانون ها، وسایـل ارتباط جمعی جدیـد - چنان که خواهیم دید - بدون آنکه هویـت خود را از دست بدهد، تحول یافته است.   از آداب و رسم های کهن پـیـش از نوروز، بایستی از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوری و خانه تکانی یاد کرد.  

پنجه ( خمسه مسترقه )
بنابر سال نمای کهن ایران، هر یک از دوازده ماه سال سی روز است و پنج روز باقی ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پیتک( در زبان و تقویم مازندرانی ) یا بهیزک ( در روز شمار زردشتیان ) گویند. ابوریحان دربارهً پنجه می نویسد :

  ... هر یک از ماه های فارسی سی روز است و از آن جا که سال حقیقی سیصد و شصت و پنج روز است، پارسیان پنج روز دیگر سال را " پنجی " و " اندرگاه " گویند. سپس این نام تعریب شده و " اندرجاه " گفته شد و نیز این پنج روز دیگر را روزهای مسترقه نامند، زیرا که در شمار هیچ یک از ماه ها حساب نمی شود ....  

این پنج روز را که همزمان با یکی از شش " گهنبار " است، جشن می گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یک روز قرار داد، برگزار می شد.  

برگزاری جشن خمسه در بین همهً قشرهای اجتماعی رواج داشت. به طوری که در 1311 هجری قمری مردی نیک اندیش در هزینه کردن درآمد موقوفهً خود، در استرک کاشان، سفارش می کند که : " ... بقیه منافع وقف را هر ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک وضیع و شریف ذکور و اناث، صغیر و کبـیر بالسویه برسانند ".   در گاهشماری تبری، که نوروز در مرداد ماه برگزار می شد، مراسم پنجه، در دورهً صفویه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود :   ... و حضرت اعلی شاهی ظل اللهی، به دستور ولایت بهشت آسای مازندران کامیاب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزای بهاری سپری گشته، هوای آن دیار رو به گرمی نهاد، ارادهً تماشای جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گیلان است از خاطر خطیر سر زد.  رسم مردم گیلان است که در ایام خمسه مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجیم آن ملک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند، و در میانه اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و موًنث به کنار دریا آمده، پنج روز به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با یکدیگر آب بازی کرده، و بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است.   

میر نوروزی
از جمله آیـیـن های این جشن پنج روزه، که در شمار روزهای سال  و ماه و کار نبود، برای شوخی و سرگرمی، حاکم و امیری انتخاب می کردند که رفتار و دستورهایش خنده آور بود، و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می کرد. ابوریحان از مردی کوسه یاد می کند که با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور، در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می کرد و چیزی می گرفت.  و هم اوست که حافظ به عنوان "میر نوروزی" دوران حکومتش را " بیش از پنج روز " نمی داند.  

مسعـودی در این باره می نویسد : ... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ایران کوسه ای بر استر خود سوار شود ( و این جز در عراق و دیار عجم رسم نیست و اهل شام و جزیره و مصر و یمن آن را ندانند )، و تا چند روز جوز و سیر و گوشت چاق و دیگر غذاهای گرم و نوشیدنی های گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بـیرون می کند و آب سرد بر او ریزد و احساس رنج نکند، و به فارسی بانگ زند: " گرما، گرما" و این هنگام عید عجمیان است که در اثـنای آن طرب کنند و شاد باشند. 

از برگزاری رسم میرنوروزی، تا 73 سال پیش، آگاهی داریم؛ علامه محمد قزوینی در پژوهشی ارزشمند دربارهً میرنوروزی - که مانند همه پژوهش های آن علامهً فقید ادبی و فرهنگی می باشد - شرحی آورده است، که خود می تواند پژوهش مردم نگاری باشد و دریغم آمد که به اشاره بسنده شود. 

.... یکی از دوستان موثـق نگارنده، از اطبای مشهور، که سابق در خراسان مقیم بوده اند، در جواب استفسار من از ایشان در این موضوع، مکتوب ذیل را به اینجانب مرقوم داشته اند که عیناً درج می شود : " در بهار 1302 هجری شمسی برای معـالجه بیماری به بجنورد رفته بودم. از اول فروردین تا چهاردهم فروردین در آنجا بودم، در دهم فروردین دیدم جماعت کثیری، سواره و پـیاده می گذرند، که یکی از آنها با لباس فاخر، بر اسب رشیدی نشسته، چتری بر سر افراشته بود.  جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. یکدسته هم پـیاده به عنوان شاطر و فراش که بعضی چوبی در دست داشتند، در رکاب او یعـنی پیشاپـیش و در جنبـین و در عقب او روان بودند، چند نفر هم چوب های بلند در دست داشتـند که بر سر هر چوبی سر حیوانی از قبـیل گاو یا گوسفند بود، یعـنی استخوان جمجمه حیوانی، و این رمز از آن بود که امیر از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود می آورد. دنبال این جماعت، انبوه کثیری از مردم متفرقه، بزرگ و خرد، روان بودند و هیاهوی بسیار داشتـند. تحقیق کردم، گفتند که در نوروز یک نفر امیر می شود، که تا سیزده عید، امیر و حکمفرمای شهر است، به اعیان و اعزه شهر حوالهً نقد و جنس می دهد، که همه کم یا زیاد تقدیم می کنند. به این طریق که مثلا حکمی می نویسد برای فلان متعـین : - که شما باید صد هزار تومان تسلیم صندوق خانه کنید، البته مفهوم این است که صد تومان باید بدهید. البته این صد تومان را کم و زیاد می کردند، ولی در هر حال چیزی گفته می شد، غالب اعیان به رغبت و رضا چیزی می دادند. زیرا، جزو عادات عید نوروز به فال نیک می گرفتـند. از جمله به ایلخانی هم مبلغی حواله می دادند که می پرداخت. بعد از تمام شدن سیزده عید دورهً امارت او به سر می آید، و گویا در یک خاندان این شغـل ارثی بود ".    

بی گمان امروز، کسانی را که در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمزرنگ و صورت سیاه شده در کوچه و گذر و خیابان می بیـنیم که با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می کنند و پولی می گیرند، بازماندهً شوخی ها و سرگرمی های انتخاب " میر نوروزی " و " حاکم پنج روزه " است که تـنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند، نه در وقت و جشنی دیگر؛ و آنان خود در شعرهایی که می خوانند، می گویند : حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه .  

روزهای مردگان و پنجشنبه آخر سال
یکی از آیـین های کهن پـیش از نوروز یاد کردن از مردگان است که به این مناسبت به گورستان می روند و خوراک می برند و به دیگران می دهند. زردشـتیان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هیچ گاه کسی را که بوی تعلق داشت فراموش نمی کند و هر سال هنگام جشن فروردین به خانه و کاشانه خود برمی گردند ". 

در روزهای پنجه، از جمله رسم ها، تهیه کردن غذا، آیـینی مذهبی بوده، ابوریحان می نویسد:  ... و گبرکان در این پنج روز خورش و شراب نهند، روان های مردگان را و همی گویند، که جان مرده بیاید و آن غذا گیرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزمیان پنج روز آخر اسفند و پنج روز دیگری که در پی آن است و ملحق به این ماه مانند اهالی فارس، در روزهای فروردگان برای ارواح مردگان در گورستان غذا می گذارند. 

یکی از صورت های برجا ماندهً این رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ویژه خانواده هایی که در طول سال عضوی را از دست داده اند. رفتن به زیارتگاه ها و " زیارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نیز، روز پـیش از نوروز و بامداد نخستین روز سال - رسمی عام است. در این روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزدیکان می گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، یا چراغ روشن می کنند.  در برخی از شهرهای ایران، روز پیش از عید، خانواده های عزادار، از خویشان و نزدیکان با غذا و حلوا پذیرایی می کنند و در سر مزار جمع می شوند. و نیز رسم است که ایرانیان شیعه، در موقع سال تحویل، به زیارت قبر امامان و امامزادگان میروند.  

خانه تکانی
اصطلاح " خانه تکانی " را بیشتر در مورد شستن، تمیز کردن، نو خریدن، تعمیر کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسیدن نوروز، به کار می برند. در این خانه تکانی، که سه تا چهار هفته طول می کشد، بایستی تمامی ابزارها و وسیله هایی که در خانه است، جا به جا، تمیز، تعـمیر و معاینه شده و دوباره به جای خود قرار گیرد. برخی از ابزارهای سنگین وزن، یا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسیله های دیگر، فقط سالی یک بار، آن هم در خانه تکانی نوروزی، جا به جا و تمیز می شود.  در برخی از شهرهای آذربایجان نخستین چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تمیز کردن فرش های خانه اختصاص دارد. 

خانه تکانی امسال، در خانه تکانی شهر نیز سرایت کرد :  مسئـول خدمات شهری شهرداری تهران در مصاحبه ای گفت : از آن جا که ایرانی ها براساس یک سنت حسنه همه ساله در واپسین روزهای سال اقدام به نظافت و پاکیزه گی منازل خود می کنند، شهرداری تهران نیز برای دستیابی به شهری پاکیزه و تمیز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گیری گذرگاه ها و جمع آوری نخاله ها و ضایعات شهری در مناطق بیست گانه شهرداری تهران اقدام می کند.  

کاشتن سبزه
اسفند ماه، ماه پایانی زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عید " به صورت نمادین و شگون، از روزگاران کهن، در همهً     خانه ها و در بین همهً خانواده ها مرسوم است. 

در ایران کهن، " بـیست و پنج روز پیش از نوروز، در میدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد، بر ستونی گندم، برستونی جو و به ترتیب، برنج، باقلا، کاجیله ( گیاهی است از تیرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتی متر است )، ارزن، ذرت، لوبـیا، نخود، کنجد، عدس و ماش میکاشتـند؛ و در ششمین روز فروردین، با سرود و ترنم و شادی، این سبزه ها را می کندند و برای فرخندگی به هر سو می پراکندند ".  و ابوریحان نقـل می کند که : " این رسم در ایرانیان پایدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رویـیدن این غلات، به خوبی و بدی زراعت و حاصل سالیانه حدس بزنند ".  

امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز یا دو هفته پیش از نوروز، در ظرف های کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هایی چون گندم، عدس، ماش و ... می کارند.  موقع سال تحویل و روی سفره "هفت سین " بایستی سبزه بگذارند. در برخی از شهرهای آذربایجان، سومین چهارشنبه به خیس کردن و کاشتن گندم و عدس برای سبزه های نوروزی اختصاص دارد.  این سبزه ها را در خانواده ها تا روز سیزده نگه داشته، و در این روز زمانی که برای " سیزده بدر " از خانه بـیرون می روند، در آب روان می اندازند. 

سفره هفت سین
رسم و باوری کهن است که همهً اعضای خانواده در موقع سال تحویل ( لحظهً ورود خورشید به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سین گرد آیند.  در سفره سفید رنگ هفت سین، از جمله، هفت رویـیدنی خوراکی است که با حرف " س " آغاز می شود، و نماد و شگونی بر فراوانی رویـیدنی ها و فراورده های کشاورزی است - چون سیب، سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و مانند این ها- می گذارند. افزون بر آن آینه، شمع، ظرفی شیر، ظرفی آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغی روی آینه، ماهی قرمز، نان، سبزی، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب دینی ( مسلمانان قرآن و زردشتیان اوستا و ... ) نیز زینت بخش سفرهً هفت سین است. این سفره در بیشتر خانه ها تا روز سیزده گسترده است.  

در برخی از نوشته ها از سفره هفت شین (هفت رویـیدنی که با حرف شین آغاز می شود) سخن رفته و آن را رسمی کهن تر دانسته اند.  در ریشه یابی واژهً هفت سین نظرهای دیگری چون هفت چین ( هفت رویـیدنی از کشتزار چیده شده ) و هفت سینی از فراورده های کشاورزی نیز بیان شده است.  پراکندگی نظرها ممکن است به این سبب باشد که در کتاب های تاریخی و ادبی کهن اشاره ای به هفت سین نشده و از دورهً قاجاریه است که درباره باورها و رفتارها و رسم های عامیانهً مردم تحقیق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمی دانیم که آیا پیش از قاآنی هم شاعری هفت سین را در شعر خود آورده است؟

سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز             گو نباشد هفت سین رندان دُرد آشام را

میرزاده عشقی نیز در " نوروزی نامه " در اسلامبول در مسمطی برای آگاهی مردم آن دیار سروده : 

همه ایرانیان نوروز را از یاد بود کی

بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ری

بساط هفت سین چینند و بنشینند دور وی

پوشیدن لباس نو
پوشیدن لباس نو در آیـین های نوروزی، رسمی همگانی است. تهیه لباس، برای سال تحویل، فقیر و غنی را به خود مشغـول می دارد. در جامعه سنتی توجه به تهیدستان و زیردستان برای تهیه لباس نوروزی - به ویژه برای کودکان - رسمی در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و امیران در جشن نوروز، برای نو پوشاندن کارگزاران و زیر دستان بود. ابوریحان بـیرونی می نویسد : " رسم ملوک خراسان این است که در این موسم به سپاهیان خود لباس بهاری و تابستانی می دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشیدن های نوروزی فراوان یاد کرده اند. و برای این باور است که در وقف نامهً حاجی شفیع ابریشمی زنجانی آمده است :هر سال شب های عید نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عواید موقوفه تهیه و به اطفال یتیم تحویل شود.  

سفرنامه نویسان دوره صفویه و قاجاریه، در شرح و وصف جشن های نوروزی، از لباس های فاخر مردم فراوان یاد کرده اند. خرید لباس نو و برخی وسیله های فرسوده ای که به مناسبت نوروز نیاز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزینه های فصلی - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکیل میدهد.  بسیاری از خانواده ها که در سوگ یکی از نزدیکان لباس سیاه پوشیده اند، به مناسبت نوروز، به ویژه هنگام سال تحویل، لباسی دیگر میـپوشند. کسانی که به هر علت لباس نو ندارند، می کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پیراهن - در هنگام سال تحویل، نو بـپوشند. 

در گذشته که فروشگاه ها و بازارهای فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خیاط ها سفارش می دادند، نوبت های دوخت و کار شبانه روزی خیاطان یکی از دشواری های خانواده ها بود.  اگر در روزهای پیش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان های نیکوکاری رسم است که برای کودکان نیازمند لباس تهیه کنند، این کار نیک پیش از آنکه برای کمک و همراهی باشد، برای لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.  

این باور کهن را در نوشته ها، توصیه ها و توصیف های نوروزی، همواره می بـینیم که : از طبـیعت پـیروی کنیم، از درختان یاد بگیریم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشیم، که شگون شادمانی و آرامش است.  

خوراک های نوروزی
در کتاب ها و سند های تاریخی و ادبی کهن، به ندرت از خوراکی هایی که ویژه جشن نوروز (یا جشن های دیگر) باشد سخن رفته است. نویسندگان و مورخان بحث از " خوردنی " ها را، شاید، پـیش پا افتاده، نازیبا و یا بدیهی می دانستند. در کتاب های قرن چهارم به بعـد، شرح و وصف های دقیق، به شعر و نثر، دربارهً نوروز و مهرگان و جشن ها و آیـین های دیگر کم نیست، ولی از نوع و ویژگی خوراک های جشن ها، نه در دستگاه پادشاهان و امیران و نه در خانه های عامهً مردم، سخنی نرفته است. 

در مقاله ها و پژوهش هایی که در این هفتاد و پنج ساله اخیر درباره نوروز نوشته شده، افزون بر خوردنی های سفره هفت سین، گاه از غذاهای ویژه شب پیش از نوروز، و شب اول سال، در خانواده های سنتی شهرها و منطقه های مختلف یاد شده است. خوراکی هایی که با ویژگی های اقلیمی و نوع فراورده های هر منطقه هماهنگی داشت، و در عین حال بهترین و کمیاب ترین غذای منطقه بود؛ و همه قشرهای اجتماعی - فقیران نیز - میکوشند که در این روزها، برای فراهم آوردن غذای بهتر، گشاده دستی کنند و به گفتهً ابوریحان:"این عیدها، یکی از اسبابی است که تنگی روزی فقیران را به زندگی فراخ مبدل می سازد ". 

امروز در تهران و برخی شهرهای مرکزی ایران، سبزی پلو ماهی خوردن در شب نوروز و رشته پلو در روز نوروز رسم است، و شاید بتوان گفت که غذای خاص نوروز در این منطقه است. " پلو " در شهرهای مرکزی و کویری ایران ( می توان گفت غیر از گیلان و مازندران در همهً شهرهای ایران ) تا چندی پـیش غذای جشن ها، غذای مهمانی و نشانه رفاه و ثروتمندی بود. و این " بهترین " غذا، خوراک خاص همهً مردم - فقیر و غنی - در شب نوروز بود. اگر نیک مردی در صد و پنج سال پـیش در استرک کاشان، ملکی را وقف می کند که از درآمد آن " همه ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک، وضیع و شریف، ذکور و اناث، صغیر و کبـیر، بالسویه برسانند "، بی گمان به این نیت بوده، که در شب نوروز  سفرهً هیچ کس بی " پلو " نباشد. 

با پـیدایش و گسترش رسانه های گروهی صنعتی امروز چون روزنامه ها، رادیو و تلویزیون، و وجود برنامه های گونه گون در معرفی جشن ها و آیـین های کهن، نوعی یکنواختی در فراهم آوردن وسیله ها و برگزاری مراسم، در همهً شهرها و استان ها به وجود آمده است. بی گمان تبلیغات مؤسسه های تولید کننده کالاها نیز عاملی  موثر در این یکنواختی هاست.  

دید و بازدید نوروزی، یا عید دیدنی
از جمله آیـین های نوروزی، دید و بازدید، یا " عید دیدنی " است. رسم است که روز نوروز، نخست به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیت های علمی و اجتماعی و منزلتی می روند. در بسیاری از این عید دیدنی ها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتاب های تاریخی و ادبی، تـنها از عید دیدنی های رسمی دربارها و امیران و رئـیسان خبر می دهند. رسمی که هنوز هم خبرگزاری ها و رسانه ها، به آن بسنده می کنند. " دیدن" های نوروزی که ناگزیر " بازدید " ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسی و روبوسی است، در روزهای نخست فروردین، که تعطیل رسمی است، و گاه تا سیزده فروردین ( و می گویند تا آخر فروردین ) بـین خویشاوندان و دوستان و آشنایان دور و نزدیک، ادامه دارد.  رفت و آمد گروهی خانواده ها، در کوی و محله - به ویژه در شهرهای کوچک - هنوز از میان نرفته است.  این دید و بازدیدها، تا پاسی از شب گذشته، به ویژه برای کسانی که نمی توانند کار روزانه را تعـطیل کنند، ادامه دارد. 

تا زمانی که "مسافرت های نوروزی" رسم نشده بود، در شهرها و محله هایی که آشنایی های شغـلی و همسایگی و " روابط چهره به چهره " جایی داشت، دید و بازدید های نوروزی، وظیفه ای بـیش و کم الزامی به شمار می رفت. و چه بسا آشنایانی بودند - و هستـند - که فقط سالی یک بار، آن هم در دید و بازدید های نوروزی، به خانهً یکدیگر می روند. به یاد دارم که در کرمان، در بـین زردشتیان، هنگامی که کسی از دوست و آشنایش گله می کرد که چرا بدیدنش نمی آید، این جمله می گفت : " اگر با هم قهر هم بودیم، دست کم سالی یک بار به خانهً هم می آمدیم " و چه بسیار کدورت ها و رنجشن های خانوادگی و خویشاوندی که به یـُمن دید و بازدید های نوروزی برطرف شده و می شود. 

گسترش شهرها، ازدیاد جمعـیت، پراکندگی خانواده های سنتی، محدودیت های شغلی و نیز فرهنگ آپارتمان نشینی، از عامل هایی است که دید و بازدید های نوروزی را کاهش داد.  و بر اثر این دشواری ها و محدودیت های زمانی، بسیاری از خانواده هایی هم که به مسافرت نمی روند، برای دید و بازدیدهای نوروزی، از پـیش زمانی را معـین می کنند. 

کتاب تذکره صفویه کرمان که گزارشی از رویدادهای سال های 1063 تا 1104 است، " شرح  وقایع " هر سال را، با این که محاسبهً ماه و سال بر اساس تقویم قمری است، از برگزاری جشن ها، رسم ها، و آیـین های نوروزی، در دستگاه حکومتی آغاز می کند، از جمله :   حاکم و وزیر و آصف حمیده سیر، در نوروز آن سال (1080 قمری) که مصادف با 15 شوال بود، در باغ نظر به عیش و خرمی گذرانده، علما و صلحا  وشعرا را به صلات گرانمایه خرسند گردانید (...) و دستار خواهان گسترده، اقسام طعام نزد خاص و عام کشید. روز دیگر به دیدن اعزه ولایت رفته، دو سه روز هم چنین دیدن مردم می نمودند، و بعد از آن هر روزه به ازاء ضیافت نوروزی، هنگامه تیر اندازی گرم بود.   تماشای " جنگ گاو و قوچ " نیز در این دوره از آیـین های نوروزی بود :     روز نوروز سال 1101 که در 7 جمادی الثانی واقع بود، طرف عصر وزیر به اتفاق ( ... ) در صحرای موًیدی     ( در  قسمت شمال شهر فعلی کرمان ) جنگ گاو و قوچ طرح انداخته، بعد از آن اسب دوانی  کرده، از حضور دوستان جنانی خرمی، و به مقـتـضای وقت کامرانی می نمودند.  

نوروز اول
در دید و بازدیدهای نوروزی رسم است که نخست به خانهً کسانی بروند که " نوروز اول " در گذشت عضوی از آن خانواده است. خانواده های سوگوار افزون بر سومین، هفتمین و چهلمین روز، که بیشتر در مسجد برگزار می شود، نخستین نوروز که ممکن است بیش از یازده ماه از مرگ متوفا بگذرد، در خانه می نشـینند. و در این روز است که خانواده های خویشاوند لباس سیاه را از تن سوگواران در می آورند. جلسه های " نوروز اول " که جنبهً نمادین دارد، در عین حال از فضای دید و بازدیدهای نوروزی برخوردار است. و دیدارکنند گان، در نوروز اول، به خانواده سوگوار تسلیت نمی گویند، بلکه برای آنان " آرزوی شادمانی " می کنند، تا در آغاز سال نو فال بد نزنند. رسم نوروز اول بـیشتر در شهرهایی برگزار میشود که آخرین روز اسفند را به عنوان یاد بود درگذ شتگان سال سوگواری نکنند.   

هدیه نوروزی، یا عیدی
هدیه و عیدی دادن به مناسبت نوروز رسمی کهن است، کتابهای تاریخی از پـیشکش ها و بخشش های نوروزی - پـیش از اسلام و بعد از اسلام - خبر می دهند، از رعـیت به پادشاهان  حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزیران، دبـیران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ویژه کودکان.   

رسم هدیه دادن نوروزی را، ابوریحان بیرونی از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنین آورده :   نیشکر در ایران، روز نوروز یافت شد، پـیش از آن کسی آن را نمی شناخت. جمشید روزی نی ای دید که از آن کمی به بیرون تراوش کرده، چون دید شیرین است، امر کرد این نی را بـیرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبریک به یکدیگر شکر هدیه کردند، و در مهرگان نیز تکرار کردند، و هدیه دادن رسم شد.  

پـیشکشی رعیت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولایت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشی از باج و خراج و مالیات سالانه بود که - گفته یا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوریحان بـیرونی می نویسد :   پادشاهان ساسانی آنچه را که پنج روز عید ( به ترتیب؛ اعیان، دهقانان، سپاهیان، خاصان و خادمان ) هدیه آورده بودند، روز ششم امر به احضار می کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه می داشت، و آنچه می خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند می بخشـید.  

کمپر، سیاح دوره صفوی، از هدیه های حاکمان و ثروتمندان محلی، که برای شاه سلیمان می آوردند، به عنوان " سومین رقم بودجه دربار " یاد می کند. تاورنیه هدیهً یکی از حاکمان را به پادشاه " ده هزار اشرافی " ذکر کرده، و شاردن هدیه های به پادشاه را حدود 2 میلیون فرانک تخمین میزند.  " درو ویل " می نویسد :    این هدیه های نوروزی علاوه بر طلا، جواهر و سکه های زر، عبارت از اسب های اصیل، جنگ افزار، پارچه های گران بها و شال های کشمیر و پوست های ممتاز و قـند و قهوه و چای و مربا است. 

در کتابهای تاریخی و ادبی، بـیش از همه از هدیه پادشاهان به شاعران سخن رفته، هدیه ای که، بنا بر رسم، برای سرودن قصیده ها و مدیحه های نوروزی داده می شد. هدیه به شاعران در جشن نوروز که انگیزه و وسیله ای برای سرودن شعر و مدیحه بود، در واقع نوعی حقوق ماهانه و سالانه شاعر به شمار می رفت. از جمله بیهقی می نویسد :   روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادی الاخری، امیر ( سلطان مسعـود ) به جشن نوروز به نشست، و هدیه ها بسیار آورده بودند، و تکلیف بسیار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در این روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتی نیفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نیز فرمود، و مسعـودی شاعر را شفاعت کردند، سیصد دینار فرمود.  

این بخشش ها گاه به اندازه ای بود که می توانست شاعری را توانگر سازد :  گویند روز نوروزی، جهت خالدبن برمک وزیر، کاسه ها از زر و نقره هدیه آورده بودند. یکی از شاعران عرب در این باره شعری سرود و به این موضوع اشاره کرد. خالد هر چه در آن مجلس اوانی زر و نقره بود به آن شاعر بخشید. چون اعتبار کردند، مالی عظیم بود و شاعر از آن توانگر شد. 

رسم و ضابطه پـیشکش های سنگین بها به پادشاهان و حاکمان تا دوره مشروطیت رایج بود. برقراری مالیات ها و الزام به پرداخت های منظم و حساب شده، پـیشکش های باج و خراج گونه را به مقدار زیادی از اعتبار انداخت. ولی دادن عیدی و هدیه به ویژه از طرف مقام بالا تر ( منزلتی، اقتصادی و سنی ) از رسم ها و آیـین های دیرین فرهنگ ماست. امروز رسم عیدی دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محیط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عین حال نوعی جبران زحمت و انـتـظار خدمت است. عیدی های امروز بیشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانک ها پـیش بـینی تهیهً " اسکناس نو " کرده، و در اختیار مشتریان می گذارند. در جامعـه کشاورزی، روستایی و عشایری، در گذشته ای نه چندان دور، پـیشکش های نوروزی فراورده های محلی بود و بخشش ها، کالا و فراورده غیر محلی.  

هد یه دادن ها، ک به مناسبت هایی، چون عید، موفقیت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخی شهرها، به ویژه جامعـهً عشیره ای رسم است که برای خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... می برند) و .. است، به ویژه در خانواده های سنتی، دارای اهمیت و مفهومی در خور توجه است (که خود پژوهش  و گفتاری جداگانه می طلبد).  هر چند که چند سالی است واژهً فرانسوی " کادو " برای هدیه هایی چون ره آورد ( سوغات )، چشم روشنی، مبارک باد، جای خالی پا و ... به کار می رود، ولی اهمیت، کیفـیت و کمیت هر یک متمایز است.  البته این باور وجود دارد که گرفتن عیدی از دست کسان مورد احترام ( از نظر سنی، منزلتی، خویشاوندی، علمی، نسبی و ...) تبرک، دارای  شگون و " دست لا ف " است. 

کارت تبریک عید
تبریک گفتن عید و جشن نوروز، در نامه هایی که از شهری به شهر دیگر فرستاده می شد، رسمی کهن است. در برخی از منشآت و کتابهای ترسل و نامه نگاری نمونه هایی آمده است، ولی با رواج چاپ، فرستادن " کارت تبریک عید " که با مضمون ها و رنگهای گونه گون تهیه و در دسترس قرار گرفته، وارد فرهنگ ما شده است.  با کم شدن دید و بازدیدها - به علت هایی که در پـیش یاد شد - فرستادن کارت تبریک رونق بـیشتری یافته است.  

چهاردهم فروردین
در واقع آغاز کار و فعالیت های " سال نو " از چهاردهم فروردین است. دبستان ها، دبـیرستان ها و دانشگاه ها از این روز آغاز می شود. مسافرت رفتن پـیش از سیزده را باور عامیانه نحس می داند. کوچ بسیاری از عشایر از چهاردهم فروردین است. تـقسیم آب کشاورزی، در برخی از روستاها و بسیاری از فعـالیت های دیگر، از چهاردهم فروردین شکل می گیرد.   

باورهای عامیانه
رفتارها و گفتارهای هنگام سال تحویل و روز نوروز، به باور عامیانه، می تواند اثری خوب یا بد برای تمام روزهای سال داشته باشد. برخی از این باورها را در کتابهای تاریخی نیز می یابـیم، و بسیاری دیگر باورهای شفاهی است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسیده است : 

- کسی که در هنگام سال تحویل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.  

- موقع سال تحویل از اندوه و غم فرار کنید، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. 

- روز نوروز دوا نخورید بد یمن است. 

- هر کس در بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، شکر بچشد و با روغن زیتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.

- هر کس بامداد نوروز، پـیش از آنکه سخن گوید، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردی شفا یاید. 

- کسانی که مرده اند، سالی یکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر می گردد. پس باید خانه را تمیز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوی خوش کرد.

- کسی که روز نوروز گریه کند، تا پایان سال اندوه او را رها نمی کند.

- روز نوروز باید یک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نیستـند.

- اگر قصد مسافرت دارید پـیش از سیزده سفر نکنید. روز چهاردهم سفر کردن خیر است.

- روز سیزده کار کردن نحس است.

 

 


 
comment نظرات ()

 
آیین های جشن نوروز - بخش 1
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

آیین های جشن نوروز ( 1 )


چهارشنبه سوری


 

یکی از آئینهای سالانه ایرانیان چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از

 

رسیدن نوروز برگزار می شود.


مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد.

 مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردی من از تو ) می خوانند.

ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئینهای کهن ایرانیان است که همچنان در میان آنها و با اشکال دیگر در میان باقی بازماندگان اقوام آریائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نیکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ایران باستان، عقیده دارد که چهارشنبه سوری هیچ ارتباطی با ایران باستان و زرتشتیان ندارد و شکل گیری این مراسم را پس از حمله اعراب به ایران می داند.

  

در ایران باستان هفت روز هفته نداشتیم.در ایران کهن هر یک از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، که نام فرشتگان است. شنبه و یکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ایران وارد شد. بنابراین اینکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگیریم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گویای این هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ایران مرسوم شد." 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( یا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در این پنج روز آتش روشن می کردیم تا روح نیاکانمان را به خانه هایمان دعوت کنیم." 

"بنابراین، این آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ایران باستان است و زرتشتیان به احتمال زیاد برای اینکه این سنت از بین نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و این جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش کردن ماه به چهار هفته در ایران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و یک شنبه و دوشنبه و ........نامیدن روز های هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه ای سامی و درآمده به زبان فارسی و در اصل "شنبد" بوده است.

 


"
سور "در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای "جشن"،"مهمانی"و "سرخ" آمده است

مراسم چهارشنبه سوری 

 

بوته افروزی 

در ایران رسم است که پیش از پریدن  آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروب  آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها  را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های  افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند  و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی  می خوانند.


زردی من از تو ، سرخی تو از من

 

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

 

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده

 

خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود "زردی من از تو / سرخی تو از من"

هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به  ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود  تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده   نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود  ببرد.

مراسم کوزه شکنی 

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی،کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین  می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر ، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: «درد و بلای خانه را ریختم  به توی کوچه» و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.     

همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی که در محاسبه روز کبیسه رخ داد . این روز به 25 دسامبر انتقال یافت 

فال گوش نشینی 

زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبتکردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست. 

   قاشق زنی

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند. 

آش چهارشنبه سوری  

خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» یا «آش بیمار» می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام «آجیل چهارشنبه سوری» از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

 

 گرد آوردن بوته، گیراندن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس امیدورام دوستان عزیز با خواندن این مطالب قشنگی این رسم را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های خطرناک خراب نکنند 

مراسم دیگری مانند  توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد 

   تحریف آیین چهارشنبه سوری

 

یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، امید به زندگی ، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود .

رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم ، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود .

بهتر است بگوییم ، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند ، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی ، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند.

 


 
comment نظرات ()

 
پوشاک مردم کهگیلویه و بویراحمد ( بخش دوم ) :
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
 

                                              شناختی از پوشاک قوم لر  ( 2 )

 

                                                   استان کهگیلویه و بویراحمد

 

  " بخش دوم ( پوشاک زنان ) "

 

پوشاک زنان این سامان برخلاف پوشاک مردان کمتر دستخوش تغییر گردیده است.شکل و شمایل سنتی خود

 

را حفظ کرده ، فقط به لحاظ جنس به تناسب زمان و مکان تغییراتی را در بر داشته است.

 

رنگ های قرمز، تند و شاد از رنگهای مورد پسند زنان به حساب می آید.از جمله انواع پوشاک زنان که کهنه و

 

متروک افتاده و امروزه کمتر استفاده می شود یکی ، دستمال لاکی یا به دیگر عبارت چارقد لاکی و لچک

 

می باشد. چارقد لاکی به رنگ مشکی و دارای خط هایی قرمز و از جنس ابریشم مصنوعی است. انتهای آن

 

ریشه ریشه است . به دور سر پیچیده می شد و با یک گره آن را به پشت سر  رها می کرده اند که تا کمر پایین

 

می آمده و در زیر آن روسری و لچک بسته می شده است.

 

   * لچک : ( lachak ) از به هم دوختن دو تکه پارچه بر روی هم به قسمی که جلوی آن دارای انحنا و فرورفتگی

 

                و در قسمت عقب سر مدور بریده می شد و با دوخت نخهای ممتد از روی آن پیوستگی دو تکه

 

                پارچه بیشتر بوده است. لچک هایی که برای میهمانی و یا عروسی دوخته می شد با سکه های

 

               طلا و یا نقره گوشه دار مزین می گشته است.

 

لباس زنان این سامان تشکیل شده از : روسری ، دلگ یا ارخلق ، جومه ، زیرپوش ، تمبون ، جوراب و کفش.

 

اینک به شرح هر کدام از این پوشاک ها خواهیم پرداخت.

 

::: روسری:روسری که با نام کهنه هم خوانده می شودارچه نازک و مشبک و سیاه رنگی است که برای دختران

 

                 سفید و یا رنگارنگ مورد استفاده است.به شکل لوزی برش داده می شود و پولک هایی بر آن

 

                  می دوزند.و به وسیله سوزن قفلی در زیر گلو بسته می شود.

 

::: دلگ : dalg - که با نام ارخلق  arxaleq نیز خوانده می شود . دلگ زنان با دلگ مردان تفاوت دارد. از جنس

 

             مخمل و به رنگهای بنفش و قرمز و سبز و مشکی مورد استفاده قرار می گیرد.دارای آستری از نوع

 

              چیت گلدار است و آستین آن تنگ و چسبنده به بازو و سر آستین آن گشاد است.دو تکه پارچه از

 

              جنس مخمل برش داده شده  و در دو پهلوی دلگ دوخته اند که چند لایه پارچه درون آن می نهند و با

 

              دوختن نخهای ممتد آنرا ضخیم می کنند و برای زیبایی بیشتر چند سکه طلا یا نقره گوشه دار  نیز به

 

               پایین یا دور آن می دوزند.اطراف و سر آستین دلگ را نوار یا یراق که در گویش محلی قیطون که همان

 

            قیطان است به رنگهای طلایی یا قرمز یا سبز می دوزند . جلوی دلگ باز است و برای بستن سرآستین

 

               آن  از دگمه های فلزی که بر روی هم سوار می شوند استفاده می کنند. یقه آن بدون آهار است و

 

             تا ابتدای برجستگی سینه باز می شود. زیر بغل آن بصورت مثلثی و باز است تا ضمن جریان داشتن

 

             هوا ، حرکت دست ها نیز به راحتی انجام گیرد.

 

::: جومه : joma - که آنرا به تعبیری پیراهن باید نامید.تا قوزک پا می رسد و در دو پهلو چاک بلندی دارد که از

 

             قوزک تا بالاتر از زانو است و در راس چاکها دو سکه نقره ای دوخته شده که مانع پاره شدن و یا بالا رفتن

 

             پیراهن می شود. جومه آهار یقه ندارد و دو دگمه یا بیشتر در قسمت پشت گردن است. جلوی آن گرد

 

              است.

 

::: زیر پوش : پارچه ای است نازک با آستین کوتاه دارای دو چاک در دو پهلو که در رنگهای مختلف مورد استفاده

 

                   قرار می گیرد.

 

::: تمبون : Tombon - که نام دیگر آن زرجومه zerjoma  به معنی پایین تر از پیراهن است.نقش دامن را در لباس

 

                زنان شهری دارد.شامل چند لایه پارچه به طول 7 تا 20 متر در رنگ های مختلف است و پایین تر از

 

                قوزک پا و با نخ بافته ابریشمی  یا پشم بافته شتر به کمر بسته می شود.

 

               در میهمانی و یا عروسی پوشیدن 5 تا 6 تمبون الزامی است.رویین آن گرانترین آنان و به دورش چند

 

                نوار یا قیطان رنگی دوخته می شود . پایین تمبون که حاشیه یا دمه dama  نام دارد، چین های ممتد

 

                و بیشتر سیاه رنگ می باشد.

 

                زیرین آن که شلیته گفته می شود قرمز رنگ و همیشه پوشش دیگری بر روی آن قرار دارد.

 

           ( در بخش گالری تصاویر می توانید نمونه هایی از پوشش مردان و زنان قوم لر را مشاهده فرمایید . )

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
پوشاک مردم کهگیلویه و بویراحمد ( بخش نخست ) :
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

                                              شناختی از پوشاک قوم لر  ( 1 )

                                              استان کهگیلویه و بویراحمد

   " بخش نخست ( پوشاک مردان ) "

پوشاک زنان و مردان این سامان ، امروزه تغییرات فراوان و کلی کرده و از سنت دیرینه خود که تا دهه های اخیر

حکمفرما بوده ، فاصله گرفته است.در این مختصر نوشتار به فرم لباس مردمان کهگیلویه و بویراحمد در قالب

سنتی و دیرین آن میپردازیم.

پوشاک مردان :

در گذشته پوشاک مردان کرانه گمنام عبارت بوده از: جبه ، دلگ ﴿ dalg ) ، شال ، پیراهن بدون آهار و یقه با

آستین گشاد ، زیرشلوار ، گیوه  و  کلاه.که به توصیف هریک خواهیم پرداخت .

* جبه که در گویش محلی جقه ( jeqa )  است و از جنس پشم گوسفند و بسیار نازک و کرم رنگ و تا زانو می  -

  آمده و بوسیله نخ ابریشمی به نام زناره  ( zonara ) که با زنار فرق دارد بصورت ضربدر ، مانند شکل خفتان در

  شاهنامه فردوسی به دور سینه بجای دگمه پیچیده می شده است. جبه دارای آستین گشاد و کوتاه بوده و

  اغلب در جنگها مورد استفاده مردان قرار می گرفته. همانگونه که بیان شد زناره zonara بندهایی است که

  برای بستن " جقه " بکار میرفته است ، بدین صورت که از سر شانه بزیر بغل میرفته و جقه را محکم نگاه می -

  داشته است.

* دلگ مردانه نیز به شکل جقه و شبیه به ( ربدوشامبر ) کوتاه از جنس پارچه اطلسی و دارای آستر بوده و رنگ

  سفید گلدار آن مرسوم بوده است. دلگ بلند و فاقد دگمه بوده ، یقه ندارد و جلوی آن سرتاسر باز است.چیزی

  شبیه به ردا .در ناحیه کمر روی دلگ ، شال بسته می شد.

* شال ، پارچه ای سفید رنگ یا کرم رنگ بوده است که تا 10 متر درازا داشته و آنرا بر روی دلگ بدور کمر می-

  بسته اند.طریقه بستن آن بدور کمر به این شکل بوده که ابتدا از قسمت پهن پیچیدن آن آغاز می شده و بعد

  انتهای قسمت باریک را در زیر یک لایه آن فرو می کردند.در زیر دلگ پیراهنی بدون یقه و آهار ، با آستین گشاد

  که با تار نخی بسته می شد وجود داشت.رنگ شال معمولا سفید و یا تریاکی رنگ بوده و در مراسم عروسی

  و میهمانی از آن به همراه دلگ و برای محکم نگاه داشتن دلگ استفاده می شده است.

* پایین تنه مردان را زیر شلوار می پوشاند که در قسمت پایین تنگ تر بوده است.و عکس آن در نزد بختیاریها

  مرسوم است.این تن پوش شبیه به پیژامای کردها بوده و اختلاف آن با شلوار کردها فقدان جیب در نوع لری

  آن است.

* کفش شامل گیوه یا ملکی ( melki ) که رویه اش از پنبه تاب داده و تخت آن چرمین یا پلاستیکی است.در این

  نوع پا پوش بالاتر از پاشنه ، چرمی بلند دوخته می شود که برای راحت پوشیدن آن بکار می رود و خود نوعی

  پاشنه کش محسوب می شود.روی نوک تیز جلوی آن تکه چرمی که درازایش تا 3 سانتیمتر می رسد ، برای

  زینت بخشیدن گذاشته می شد.رنگ گیوه نیز سفید است.

* کلاه مردان این دیار به شکل کاسه و سفت و محکم و از جنس پشم گوسفند بوده است. رنگ خاکستری و

  نیز مشکی آن مورد استفاده قرار می گیرد. علاوه بر آن کلاه دیگری نیز وجود داشته به نام شب کلاه و از

  جنس پشم به رنگ خاکستری یا کرم که البته بسیار نرم است.

*  کسانی که به کار شبانی ( چوپانی ) اشتغال داشته اند در زمستان تن پوشی نمدی می پوشیده اند که آنرا

  کردک ( kordak )  می گویند.این تن پوش بدون آستین و دگمه بوده و تا زانو می رسد. باران از آن عبور نمی کند

  کردک ، از بالا تا پایین یکسان و فاقد انحنا است.

در نوشتار بعدی ( بخش دوم ) به پوشاک زنانه قوم لر  استان کهگیلویه و بویراحمد خواهیم پرداخت.


 
comment نظرات ()

 
حدیث مکرر !
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

                             

آنچه در ادامه خواهید خواند حکایتی ﴿داستانی﴾ است خیالی در باره واقعی ترین حقیقت هستی و رمز آلود   -

ترین سر هستی یعنی عشق . در این داستان من عاشق و شوریده حال و شیدا و مسرور عشق پا به وادی

اسرارآمیز عشق نهاده و در طی طریق به سوی نور با بزرگان شوریده حال از دوران گذشته تا به امروز همراه و

هم کلام می شوم.این داستان طولانی و بلند است که در این نوشتار بخش اول آن را به صورت مختصر شده به

حضور شما عزیزان تقدیم میکنم.

 


 

                                                         حدیث مکرر

زمزمه کنان، شادان و جنبان در حالی که سر از پای نمی شناختم مسیر دبیرستان تا منزل را طی می کردم.

غروبی بود بس دل انگیز. نم نم بارانی می بارید و قطرات رقصانش وجودم را به شور و رقص وامی داشت . به

خانه که رسیدم ، کسی در منزل نبود، به اتاقم رفتم،پنجره را گشودم.قطرات باران صورتم را نوازشی عاشقانه

می دادند.صندلی را کنار پنجره قرار دادم . نشستم و آنچه را برایم پیش آمده بود در ذهنم مرور می کردم.

چهار ماه از نخستین روزی که دیده بودمش می گذشت.چهار ماه گذشته بود از آنروز که دیدمش و نگاهم به -

نگاهش گره خورد تا وجودم را به وجد آورد ،موجودیتم را کامل کند،روحم را به پرواز در آورد و عشق را در شریان-

هایم به خونم پیوند بزند و ذره ذره وجودم را سرشار از محبت و عشق کند و لبریز از شور زندگی.

در تمام این مدت من عاشق بودم و او معشوقم.بدون آنکه بتوانم ! به او بگویم که با تمام وجودم،دوستت دارم.

می دیدمش ، به دنبالش می رفتم ،تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم.هرگاه می دیدم با کسی است یا با دیگری

سخن می گوید،حسی در وجودم گر می گرفت،تعصب می کردم ، غصه می خوردم و آنگاه حسی دیگر از آن

حکایت ها می ساخت! یکی مثبت ، دگر منفی.

بخاطر او دوست می داشتم و به عشق او شاید دشمنی می کردم! تحسینش می کردم.دعایش می کردم .

در ذهنم لحظه های پرشکوه شاید با هم بودن را هنرمندانه می ساختم ، ماهرانه تر از هر سازنده ای!

حکایات طولانی بر من رفت تا امروز که بالاخره دانستم که او نیز مرا دوست می دارد، که او می دانسته که من

دوستش داشته و می دارم. دانستم که از همان ابتدا چشمان خمارم راز مرا برملا کرده بودند.آری امروز گاه

آن پیش آمد که بدانم عشقمان دوسویه است.من عاشق و او معشوق و  وفایمان سند عشق و بقای این -

عشق آرزویمان.به آنچه در این چهار ماه بر من و ما گذشته بود فکر می کردم . سرشار از شور زندگی در وجودم

جنبش بزرگی را احساس می کردم . دوست داشتم فریادکنم که:

مژده دهید،مژده دهید یار پسندید مرا !             و همگان را با خبر کنم.

در مرور همین افکار و در کنار پنجره باز و نوازش قطرات باران که گویی عاشق بودند! چشمانم سنگینی می کرد

و پلکهایم با سنگینی خود را بروی دیدگان ترم از ترنم عشق ، می انداختند. راستی این چه شوری است؟!

چه حسی است؟! چیست که مرا به او و او را به من و ما را به زمان و زمان را به بقا و بقا را به آمالمان پیوند -

میزد ؟! پرسش و پرسش و پرسش و... باز هم پرسش!  کم کم پلکهایم به حسادت پرده بر چشمانم زدند .

سنگین شدند و من گویا  ...

خود را یافتم تا در سرزمین عشق به دنبال پاسخ ها می گردم!!! عجب که آنجا هم غروب بود ! که آنجا هم باران

بود ! چقدر فرح انگیز و دلخواه و عاشقانه !!!

کمی آنسو تر چراغانی بود . از هول تاریکی و تنهایی بدان سوی که نور بود روان شدم . نزدیک می نمود اما هر

چه ره می سپردم باز هم آنطرف تر می نمود! ناگاه در طی طریق به پیری فرزانه برخوردم.به رسم ادب درود ش

گفتم. با او ره سپردم. پیر خیره بدان سوی که نور بود طی طریق می کرد و دوردست ها را می نگریست.

گفتمش: استاد آشنا می نمایی ، کیستی؟   فرمود:

کجا بودم ، کجا  رفتم ، کجا ام من  نمی دانم                   به  تاریکی  در افتادم  ره  روشن  نمی دانم

ندارم من در این حیرت به شرح حال خود حاجت              که او داند که من چونم اگرچه من نمی دانم

چو من گمگشته ام ازخود چه جویم باز جان و تن            که گنج جان نمی بینم، طلسم تن نمی دانم

چگونه  دم  توانم  زد در  این  دریای   بی پایان                که  درد  عاشقان  آنجا بجز  شیون  نمی دانم

از ناله های جانسوز این مسافر عشق گم شده دانستم که او شیخ عطار نیشابوری است.به او گفتم استاد:

آن نورها که در دوردست نزدیک پیداست ، چیست ؟ کجاست ؟! جناب عطار نیشابوری فرمودند:

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی                   تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم!

سخن بسیار داشتم و پرسش فراوان . مجال را غنیمت شمردم و خواستم تا باز سخن گویم و پرسش کنم که

فرمود:     می مپرس از من سخن ، زیرا که چون پروانه ای                در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم.

خموش گشتم و همراه عطار در آن بادیه سرگردانی و حیرت گام برمی داشتم. بسوی نور و شاید نورها !!!

کمی جلوتر دیگری هم به ما پیوست . شیخی بود به منظر زیبا روی و به دانش فرزانه عصرها می نمود. وی

و عطار هم را می شناختند. درود گفتند و یکدگر را در آغوش کشیدند و از منزل ها سخن ! از آن سبب که عطار

وی را مونس العشاق خطاب کرد به فراست دانستم که شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی است.بسیار

مسرور گردیدم که در خدمت بزرگان ادب و عرفان و پویندگان دانش و رهروان طریق عشق و عرفان بودم.این نیز

خود از برکات عشق است که اول بدین بادیه ناخواسته آمدم،در دوردست نورها دیدم و اینک در انجمن بزرگان !

شیخ اشراق را گفتم :درود بر سرور عاشقان و سرآمد عارفان و بزرگ فیلسوفان. ای شیخ من تازه وارد این  -

بادیه ام و شما ساکنان آن . من مسافرم و شما میزبان. من تهیدست از عشق و عرفان و بی توشه از دانشم.

مرا از عشق گوی و عقل که سخت بدان دانش محتاجم!   شیخ لختی بیندیشید و آنگاه فرمود:   ای پسر !

ما همه مسافریم.همگان ساکنان این بادیه ایم.از اول که بود آدم و تا به آخر ! و اما حدیث عقل و عشق:

﴿بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک،او را عقل نام کرد و این گوهر را سه

صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آنکه نبود سپس ببود ! از آن صفت نخست

حسن پدید آمد که آنرا نیکویی خوانند و از دومین صفت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند و از آن سوم صفت

حزن پدید آمد که آنرا اندوه خوانند.﴾. شیخ بسیار سخن فرمود و من فراوان آموختم.وعده از شیخ ستاندم که

در ره از حکایت درخت عشقه و کیفیت عاشقی مرا فایده رساند! و در این حال هرسه به نورها نزدیکتر میشدیم

کمی بعد ماندیم تا لختی خستگی فرونهیم و باز طی طریق کنیم.نم نم باران در آن غروب دل انگیز ، همرهی

یاران و استادان هنر عشق ورزیدن و شور و شرار وصف ناپذیر من در دانستن چیستی جنبش درونم و بادیه ای

که تنها راهش به سوی نورها بود !!!  در این حال دو شوریده حال دیگر که بسوی نور ره میسپردند به ما پیوستند

درودها گفته آمد. آن دو شوریده سرمست می عشق را در تعارفات با شیخ اشراق و عطار شناختم!یکی مولانا

جلال الدین بلخی بود که جوانتر می نمود و آن دگر حضرت شمس بود که البته عاشق تر !

تا آمدم سخنی گویم ،حضرت شمس نگاهی به من انداخت و فرمود: گمان که از ترجمان نسل خط سوم باشی

؟!!! گفتم : آری و لیک تا خواندم و دانستم خط سوم را که تو استاد به یادگار نزدمان نهادی ! در یافتم که در

وجودم غوغاست و پای در این بادیه نهادم!   مولانا با کسب رخصت از محضر حضرتش با نگاهی توامان ! فرمود:

﴿ آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است. ای جوان ! همه را دوست دار تا همیشه در گل و

گلستان باشی و جهد کن تا محب باشی و عاشق باش که هرکه محبوب است خوب است.﴾

گفتم ای استاد در پی پاسخ پرسشی چندم. یاری و رهنمایی کن که جویایم و طالب!    فرمود:

﴿تا نیابی نجویی و بدان که ترک خدمت منافی محبت نیست که محبت در ترازو نگنجد. اگر در طلب حقی، لرزه و

عشق می بایدت. از کسی بخت بخواه که او صاحب بخت است.﴾.

گفتم: بسیار یافتم جمال حق را در آیینه عشق. نمی دانم به کدامین زنگار است که نمی یابم؟!!!   فرمود:...

                                                                                  ﴿ پایان قسمت نخست....﴾

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
تبریک نوروز ۱۳۸۶
نویسنده : فربد نیک اقبال - ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥
 

                                         نوروزتان پیروز

                                  نوروز 1386

     نوروز، یادگار پر ارج  نیاکان ، شراره فروزان فرهنگ ایران زمین

     بر همه ایرانیان در گستره فرهنگ ایرانی پر سرور باد.


 
comment نظرات ()